تبليغاتX
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

سوالات کنکور کارشناسی ارشد هنر 89

 

سوالات کنکور ارشد ۸۹ مجموعه رشته پژوهش هنر،صنایع دستی،فلسفه هنر،هنر اسلامی(۱۳۵۹)

 اگه از اون لینک به مشکل برخوردید از این لینک اقدام کنید:

1359

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت 22:16  توسط یاسمین  | 

گمشده

 

 ورق میزنم....چند صفحه به عقب دوباره چند صفحه به جلو،میگردم ...در سطر سطر نوشته ها،دنبال کوچکترین رد پاها.....

هیچ نشانی از تو نیست جز همان چند کلمه که خودت نوشتی.نمیدانم کی و کجا تو را جا گذاشتم.

باید بیشتر بگردم ..شاید ردی...نشانی...

نا امیدانه ورق میزنم.....گم میشوی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت 17:36  توسط یاسمین  | 

کابوس

 

رو به رویم ایستاده ای . هنوز هم نفس هایت سرد است...منجمد میشوم از دم سرد تو!

اما

آتش در چشمانت شعله میکشد،و زبانت سعی در گداختن این هیزم تر دارد!

کلمات را پشت سر هم به نخ میکشی و سعی میکنی به گردنم بیاویزی ...بوی  پشیمانی خفه ام میکند....

من میگریزم و تو مثل شبحی به دنبالم......

از خواب می پرم.یادم باشد فردا قبل از هر کاری خوابم را به آب روان بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 14:38  توسط یاسمین  | 

درس عبرت!!!!

پنج شنبه است.یه ربع بیشتر وقت ندارم.همه جا رو دنبال شماره مجتمع فرهنگی گشتم،نیست.یه دفعه تو ذهنم میاد که شماره مجتمع رو اولین بار تو یه تماس تلفنی دوستی بهم داده که خودش ساکن همون شهر هست.اصلا حوصله احوالپرسی رو ندارم تا حرف های اولیه زده بشه و برسم به گرفتن شماره یه ربع تموم شده.اس ام اسم میفرستم و شماره رو میخوام.

۴دقیقه گذشت.جوابی نیومده.

چرا زودتر به ذهنم نرسید؟۱۱۸!!!!!زنگ میزنم و اطلاعات تلفن شهرستان رو میگیرم.بالاخره دوستم  جواب داد.   "شماره رو ندارم یه ربع دیگه تماس بگیر "  حرصم میگیره،مگه چی میشه همون یه ربع بعد شماره رو اس ام اس کنی؟خسیس!  تازه یادم میاد که زیاد دوست نداره اس ام اس بده و عاشق تماس تلفنیه.پای تلفن هم مثل مدیرعامل ها حرف میزنه.بیخود نیست بچه ها بهش میگن خانم دکتر!میگن واسه تلفن زدن بهش باید وقت قبلی بگیری...

بیخیال میشم و از اطلاعات تلفن شماره مجتمع رو میگیرم.فقط ۳ دقیقه مونده....بوق...بوق.کسی جواب نمیده.اه ه ه ه حالا باید تا شنبه صبر کنم.

شب ساعت ۱۱ : همون دوستم با  اس ام اس یه شماره میفرسته.از فکرایی که کردم شرمنده میشم و تشکر میکنم.

شنبه: شماره ای که خودم دارم رو میگیرم.هیچ کس پشت خط نیست.شماره رو با شماره ای که دوستم داد مقایسه میکنم،....متفاوته.دوباره گوشی تلفن رو بر میدارم.یه خانم جواب میده:

ـ الو بفرمائید   ـ سلام خانم مجتمع فرهنگی....؟   ـ (با تعجب و خنده) نه عزیزم اینجا پیک موتوریه!!!!!!!

موندم بخندم یا حرص بخورم عجب آدم هایی پیدا میشن.سعی میکنم یادم بمونه که دیگه به کسی که عاشق تماس تلفنیه اس ام اس ندم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 11:41  توسط یاسمین  | 

رنگ ها را باید شست!

همیشه حرف هایی هست که نمیشه گفت.حتی نمیشه نوشت.

واقعیت خیلی ساده تر از اونه که به زبون بیاد.خیلی ساده تر از اون که من وتو فکر می کنیم.شاید به خاطر همین سادگیه که خیلی راحت رنگ میگیره.رنگی که من وتو بهش میدیم.اون رنگی که خودمون دوست داریم یا رنگی که می خوایم به نظر بیاد.همیشه این کار رو می کنیم و خودمون زودتر از همه محو جلوه ای می شیم که خودمون ساختیم.نه واقعیتی که هست.

شاید هم ترجیح می دیم به روی خودمون نیاریم و خودمون رو هم گول بزنیم.اونقدر غافل می شیم که نمی بینیم واقعیت خیلی وقته رنگ صوریش رو پس زده و داره با چشمای درشتش نگاهمون میکنه.بذار در گوشت بگم "این یعنی ما داریم خودمون رو رنگ میکنیم"نقاشی کردن همیشه و همه جا هم قشنگ نیست.

نمی دونم مگه همون واقعیت ساده و قشنگ چه ایرادی داره که من وتو باهاش سر ناسازگاری داریم؟که قبولش داریم اما....اما سخت بهش اعتراف می کنیم.شاید اولش کمی تلخ باشه( که نیست)و کمی گرون قیمت ولی برای هر چیز بهایی باید پرداخت.بهایی برای شیرین شدن وشیرین ماندن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 14:0  توسط یاسمین  | 

می خواهم ایستاده بمیرم!

تسبیح تربت کربلا را برداشتم تا بعد از مدتها نذرم را ادا کنم.این که چه شد و چه بر من گذشت نمیدانم.نگاهم به دانه های تسبیح که وسط اتاق پخش شده خیره مانده....

"روزگار عجیبی شده.هر روز یک رنگ،هر لحظه یک بازی.انگار همه ی توانش را به کار گرفته تا عجیب ترین زندگی را برایم رقم بزند.اینقدر بازی های رنگارنگش را با سرعت سرسام آوری روی سرم آوار کرده که فرصت بهت زده شدن هم ندارم.دیگر حتی اشکی هم صورتم را خیس نمیکند.انگار راست میگفت حافظ:

تو عمر خواه وصبوری که چرخ شعبده باز                 هزار بازی از این طرفه تر بر انگیزد

از روزی که عهد کردم نشکنم،از روزی که خواستم محکم باشم و با هر بادی نلرزم،طوفان لحظه ای آرام نمیگیرد.ولی من،پنجه در پنجه ی روزگار انداخته ام،چشم در چشم! نه میشکنم و نه میگذرم.این بار برنده ی این بازی منم.

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار                 که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند"

.....یکی یکی دانه های تسبیح را از روی گل های قالی جمع میکنم تا دوباره به نخ بکشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 13:43  توسط یاسمین  | 

این روزهای بارانی

کم کم داشتم باور میکردم پچ پچ دیوونه های شبگردی که از کنارم رد می شدند.داشتم باور میکردم جز صدای کلاغها صدای دیگه ای به گوش نمیرسه.شاید کر شده بودم یا کور....نمیدونم.

فقط یه تلنگر!

فقط یه شکوفه اون طرف دیوار دلم!

نه!من هنوز رنگ دریا وبوی شب بوها یادمه.من هنوز می دونم غم آسمون چیه وقتی بارون می باره.من هنوز توی کویر گم نشدم.

من هنوز وقتی توی کوچه پس کوچه های دلم قدم میزنم بوی کاهگل نم خورده از بارون وقت سحر رو حس میکنم.

من هنوزموقع چیدن گل سرخ وقتی خار تو دستم میره اشکم در میاد.

من هنوز دل به سرما نسپردم.آره،جاده برفی شده،زمستون بیداد میکنه ولی گرمی آفتاب وسوزندگی آتیش یادم هست.

تو کی یادت رفت؟کجا دلت رو جا گذاشتی؟

پ ن:برگی از دلنوشته هام با دخل وتصرف!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 16:9  توسط یاسمین  | 

رویاهای شکسته

همان گونه که بچه ها با چشم های گریان،اسباب بازی های شکسته ی خود را برای تعمیر وباز سازی نزد ما می آورند،

من نیز رویاهای شکسته ام را پیش خدا بردم چرا که او دوست من بود،

اما به جای این که او را با صلح و آرامش تنها گذارم تا کارش را انجام دهد،در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم با راه و روش خودم او را کمک کنم.

سرانجام کوشیدم آنها را پس بگیرم وگریان گفتم:چطور می توانی تا این حد آهسته پیش بروی؟

او گفت:" فرزندم!چه کار می توانم بکنم،تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر و صلاح تو پیش برود "

لورتا برنز

پی نوشت:

این شاید معنی درست همون توکل باشه که خیلی هامون هنوز اون رو یاد نگرفتیم.این چند وقت اینقدر اتفاق های جالب افتاده که نمیدونم از کجا و از کدومش بنویسم.فعلا اینو داشته باشین تا بعد.بر میگردم حتما

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 13:49  توسط یاسمین  | 

بازی آخر

برگشتی.بعد از یه سال.یادت رفته بعضی رفتن ها برگشتن نداره.خودت گفته بودی نه؟.انگار نتونستی با خودت کنار بیای.برات قابل هضم نبود که ما اینقدر راحت با قضیه کنار اومدیم.

شروع کردی به توهین.گفتم یادم نمیاد اما...شاید تو راست میگی بی چشم و رو شدم.معذرت خواستی.اما دیدی من مثل سابق نیستم.فکر کردی با یه معذرت همه چیز یادم میره؟نه.من خیلی وقته همه چیز یادم رفته.اما با تو.دوباره جوش آوردی شرو ع کردی به توهین.

حوصله نداشتم.کارای مراسم مونده بود و تو هم اس ام اس پشت اس ام اس.گفتم واسه چی بعد این همه وقت اس دادی؟فحشات ونفرینات ته دلت مونده بود؟بگو من پوستم کلفت شده.میشنوم بگو تا راحت شی.گفتی به خدا من همون آدمم عوض نشدم یادت رفته؟ نفهمیدی که من از همون آدم فراریم.دوباره مهربون شدی.

من دم به تله ندادم.باز جوش آوردی من و دوستام رو زیر سوال بردی.ودم از خدا وحق الناس زدی.هر جا هم کم میاوردی چند تا دروغ تحویلم میدادی.

به اندازه کافی از کارام عقب مونده بودم حالیت کردم وقت ندارم و گفتم زنگ میزنم.شب ساعت ۱۲ هنوز یه عالمه کار مونده بود .گوشی رو خاموش کردم.هنوزم خاموشه.بچه ها نگران شدند.زنگ زدند خونه.

بیشتر از این نمی تونم خاموش نگهش دارم هزار تا کار وزندگی دارم.نمی دونم چرا نمی خوای بفهمی دوران دانشجویی تموم شد.ما همه فراموش کردیم همه ی بدی هات رو.هر چند تو منو مقصر میدونی. ولی نه دست پیش گرفتی پس نیفتی.

 باور کن من هنوز یادم نرفته همه خوبی هایی که در حقم کردی نیازی نیست یادم بیاری.الهی خوشبخت بشی.نتونستم جبران کنم اما حتم دارم بدی هم نکردم.توقع داری هر چی توهین کنی هیچی نگم،دوروغات رو تحویلم بدی آخر سر هم من بگم ببخشید ترم آخر کل کلاس رو به گند کشیدم؟؟.یادت رفته کی جشن فارق التحصیلی رو بهم زد؟؟؟(هر چند که ما ۱۰نفره جشن بزرگی گرفتیم)کی عین کوچولو ها رو بر میگردوند؟؟؟؟

بخوام بیشتر بگم میشه مثنوی هفتاد من .فقط به حرمت خوبی هات زنگ میزنم اما میدونم آخرش چیه.حوصله حرف زدن ندارم.اما گوش میدم مثل اونوقتا.شاید اگه حرفاتو بگی(منظورم فحشاته)راحت بشی.من زیاد تمایلی ندارم که مسئله حل بشه.برام فرقی نمی کنه.این بازی رو خودت واستادت بهم ریختین.نه من مقصرم ونه اون سه نفر.الانم نمیدونم باز واسه چی برگشتی و گیر دادی.خدا بخیر کنه.فقط این وسط نمی دونم باور کنم میخوای حق الناس گردنت نباشه ؟پس چرا واسه اون سه تا اس ام اس نمیدی؟هااااااااااااااااااااااااااا یادم نبود تو فکر میکنی من رهبر گروهم.آخ که اگه اونا بفهمن ....

پی نوشت:

هر کس بتونه توی همین چند جمله ای که از حرفاش نوشتم پارادوکس پیدا کنه به قید قرعه ازطرف دالتونها(بچه های شرکت نفت)هدیه ای به قید قرعه و به رسم یادبود بهش تعلق میگیره!

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 15:16  توسط یاسمین  | 

سیاه و سفید

بعضی وقت ها یه مراسم هایی تو دل آدم ها برگذار میشه.بعضی وقت ها لازمه بعضی ها رو از دلت اخراج کنی.یعنی یه مداد قرمز برداری و رو اسمشون خط بکشی.اما خب،بعضی ها به همین سادگی نمی روند!اونا رو باید کله پا کرد.یعنی اول باید یه دادگاه رسمی تشکیل بدی وحکم تبعیدش رو بگیری.بعدش هم جل و پلاسشو بندازی بیرون و بهش بگی به سلامت.می تونی یه خونه تکونی حسابی هم تو دلت راه بندازی که اثری هم ازش نمونه.اما بعضی ها کارشون از این حرفا گذشته....یعنی دیگه مردن واسه ات.اونجاست که دیگه باید یه مراسم ختم واسه اش بگیری و بگی الفاتحه!هر چند بعضی ها همون دم خاکسپاری شروع میکنن به نفس کشیدن و بر میگردن....اما بعضی ها اینقدر حالشون وخیمه که در آن می روند به سرای باقی وجز خاکسپاری کاری از دستت بر نمیاد.هی...چه میشه کرد.همه بالاخره یه روزی.....نه!نه اینجا دیگه همه رفتنی نیستن.اینجا واسه خیلی ها جا هست که همیشه کنارت همراهت و هم دلت باشن.کاش قبرستون دلمون همیشه خلوت خلوت باشه و جز اموات قلبهای دوستامون نباشیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 20:32  توسط یاسمین  |